استراحت دوران آموزشی هم به پایان رسیده بود بازم بوی جدایی توی خراسان رضوی میومد یعنی میدونستیم خراسان به این بزرگی اولا از کجا معلوم شهر مشهد باشیم یا مرز خاف دوم هم اینکه حالا با هم هستیم اونجا یا نه تا آخر خدمت هم نمیتونیم همدیگر رو ببینیم ؟! مثل اینکه بازم کار گره خورده بود ولی من که توی دلم میدونستم کجا گره باز میشه !!

یه شب قبل از حرکت به سمت خراسان زنگ زدم علی آقا اومد رفتیم جای همیشگی کنار شهدای گمنام نیت مون رو توی دل گفتیم و رهسپار خراسان شدیم .بعد از دو روز رسیدیم. زیارت و بعد هم برا یه شب مسافر خونه بعدشم  رفتیم ستاد مرکزی نیروی انتظامی خراسان رضوی . سرهنگ کاردان اومد بعد از سخنرانی گفت اول برای آماده باش انتخابات باید چند روزی موقتی تقسیم بشین بعد از انتخابات برمیگردین ستاد برای کل دوران خدمت تقسیم میشید. هممون کنار هم صف گرفتیم هرکس با رفیق صمیمی خودش یه جا صف گرفت که با هم بیفتن .به قول سرگرد فلانی خدمت که خونه خاله نیست اومدی با رفیقات خوش بگذرونی تا فهمیدن اینطوری بچه ها صف گرفتن سرهنگه شروع کرد با انگشت اشاره تو بیا برو خاف تو برو  تربت حیدریه تو برو تربت جام از ترس اینکه انگشت اشارش روی سینه ما بیفته من و علی رفتیم آخر صف  سرمون هم گرفتیم پایین!

یه هو ماشین نیشابور از راه رسید گفت عجله داره یه شصتا سرباز بدین میخواد بره (انگار اومده بود نون بخره!!!) تا گفت شصت نفر داوطلبی بره نیشابور  دو پا داشتیم دو پا هم قرض گرفتیم دویدیم توی صف نیشابور که از هم جدا نشیم .

رسیدیم نیشابور قربون خدا برم با خونه هاش روی زمین هر جا میرسیدیم میگفتن برید توی نماز خونه استراحت کنید فعلا  !! توی نماز خونه بعد از نماز مغرب و عشاء به خط شدیم به هشت گروه تقسیممون کردن ولی این بار همه رو از هم جدا کردن و هرچه بچه ها التماس کردن فایده نداشت جناب سروان عین جلاد وایساده بود میگفت هرکس هر جا افتاده بره همون جا . علی افتاده بود راهنمایی رانندگی من افتاده بودم کلانتری . این وسط یکی از بچه های ایذه هم که هم دانشگاهی من بود از اول خدمت تا اینجا ما رو همراهی کرده بود اونم دیگه خیلی به ما دو تا وابسته شده بود تا دید داریم از هم جدا میشیم اومد که خداحافظی کنه به زبون خودمون گفت: هم شو اوبید و مو رنگ بختم دیدم!!

صدا زدند بچه های راهنمایی برن سوار ماشین بشن . تا علی رفت ، نماز خونه فضای سنگینی شده بود.  توی ذهنم شهدای گمنام  شهرمونو تصور کردم گفتم انصافا همینقدر ارزش داریم یعنی دیگه باید جدا شیم ؟ یهو دیدم جناب سروان داره از کنارم رد میشه گفتم جناب سروان من میرم راهنمایی. گفت : برو . باورم نمیشد این همون جلاده که هرچی بچه ها التماسش کردن گفته بود نه نمیشه حالا داره به من میگه برو !! بدون اینکه بند پوتینمو ببندم دویدم سمت دژبانی تا به ماشین راهنمایی رانندگی رسیدم.

راهنمایی رانندگی نیشابور رو هم زیارت کردیم . رسیدیم مستقیم رفتیم نماز خونه بعد یکی از سربازای قدیمی اومد جلو دست داد و گفت مو آجی دان رییسم افسر نگهبان باهاتون کار داره ما که نمیدونستیم اجی دان رییس چیه و چه ربطی به کار افسر نگهبان داره ولی با بی حوصلگی به خط شدیم توی حیاط راهنمایی رانندگی افسر نگهبان اومد سلام کرد و گفت کارتون اینه که میرید سر چهار راه اصلی نیشابور می ایستید و وقتی چراغ عابر پیاده قرمز میشه جلوی مردم رو بگیرین از خیابون رد نشن !!!  حالا هم به دو گروه تقسیم بشین یک گروه صبح بره یه گروه عصر بره . تو دلم گفتم بازم تقسیم اگه میخواستن بدنمون رو از اول خدمت تا حالا  تقسیم کنن به سلولهای بدنمون هم رسیده بودن . اما یکی از بچه ها نذاشت حرف افسر نگهبان تموم بشه گفت ما چهار نفر صبح میریم این چهار نفر هم بعد از ظهر . یه مکثی کرد گفت: باشه اشکال نداره . شکر خدا این تقسیم هم بخیر گذشت .

گفتم شاید بشه امشب تمومش کرد ولی انگار خیلی طولانی شده مابقی رو بعدا براتون میگم . فقط یه مطلب بگم براتون باورتون نمیشه ولی همین الان هم دارم نصف شبی  با قهقه بلند میخندم از کارایی که توی نیشابور انجام دادایم اخه فکرشو کنید بیای جلوی مردم با دستک ایست راهنمایی رانندگی بهشون بگی صبر کن چراغ عابر سبز بشه!!! پیرمده رسید بهم بهش گفتم صبر کن چراغت سبز بشه با زبون خودشون گفت: نیشابور هم تهران میه!! خانمه اومد بگذره دستک ایست رو گذاشتم جلوش گفت ای وای خاک تو سرم سریع روسریش رو درست کرد گفت ببخشید تکرار نمیشه نمیدونستم بخندم یا براش توضیح بدم برا چی بهش ایست دادام . خلاصه ۱۶ روز نیشابور خودش یه کتاب میشه ولی پیشنهاد میکنم اگه با وسیله شخصی مشهد میرید حتما یه سر به عطار و خیام بزنید واقعا جذابن.

خوب نیست آدم اینقدر هم پای اینترنت بشینه  منتظر ادامه تقسیم باشید. ممنون که با حوصله خوندید.