سلام.

 مشهد،فلکه اب،پل روگذرعابر پیاده خیابان شهیداندرزگو،اتاقک نگهبانی زیر راه پله .....                            یادش بخیر پاتق من وتنها رفیق هم خدمتیم بودکه برای رفع خستگی وجیم زدن ازپست به انجا میرفتیم.پل عابرپیاده به دلیل داشتن پله برقی دوتا نگهبان داشت،یکی از یکی گل تر که هوای ما روخیلی داشتن به طوری که هرروزصبح چای وصبحانه رواماده میکردن وتا ما نمیرفتیم شروع به خوردن نمیکردن.یک روزعصر من ورفیقم داخل اتاقک کنار اقای عبدالهی(یکی از نگهبانان)نشسته بودیم وهرکدوممون شدیدا به فکرفرورفته بودیم ،که ناگهان دربازشدوپیرمردی که حدودا ۸۰ سال سن داشت اومدداخل و قبل ازسلام کردن باحالتی که با انگشت اشاره اش مارانشانه میگرفت اینگونه شروع به صحبت کردن کرد: (شمع وگل وپروانه همه جمعند     ای دوست بیارحم به تنهایی من کن).بله پیرمردازرفیق های قدیمی اقای عبدالهی بود که با دیدن مادوتا،طبع شعریش گل کردوشروع کردبه شعرخواندن اماازانجاکه بنده خدابیماری الزایمر داشت فقط تونست دو بیت شعر روبیش از بیست الی سی بار تکرار کنه.هرچند ما ازشنیدن شعرهاخسته شده بودیم ولی هربارکه تکرارمیکرد بیشتر به اوعلاقه مند میشدیم.حالاکه مدتهاازاون قضیه میگذره خودبه خودبه فکرشعرهایش افتادم وباخودم میگم اگر بتونیم فقط همین دوبیت شعر روداخل زندگیمون سرلوحه قراربدیم واقعا خیلی از مشکلاتمون حل میشه.پیرمرد این دوبیت شعر رامدام تکرارمیکرد:

(یک بارنشدکه بی سرخر زندگی کنیم           ابلیس مگر گذاشت که بندگی کنیم)

(این امـانـت بـهر روزی دســت ماسـت            درحقـیـقـت مالـک اصـلی خـداسـت)

خادم الرضا: سلام این مطلب رو همکار گرامیمون نوشته .و این شروع کارش توی وب بوده که بهش تبریک میگم.