عقیقه
این خاطره که می خوام از اردوی جهادی نقل کنم تقریبا همه ی دوستان می دونند فقط می خوام از این جهت بگم که تجدید خاطره بشه برا همه.
توی گروه جهادی سفیران خدمت دانشگاه پیام نور هفتکل ثبت نام کردیم و تابستون قرار شد بریم اردو جهادی . البته اونجایی که میخواستیم بریم روستای نفت سفید بود که قبلا یعنی عید نوروز هم توی همون روستا اردو جهادی برگزار کردیم . تا حدودی با مردم روستا و نوع فرهنگ که اونجا حاکم بود آشنا شدیم چند روزی گذشته بود و بچه ها مشغول انجام کارهای اردو بودند یه روز یکی از اهالی روستا اومد ما رو برای نهار دعوت کرد خونشون البته به ما نگفته بود به آقا سید روحانی گروهمون گفته بود که اونم به ما انتقال داد و گفت ممکن اگه دعوت اهالی رو قبول نکنیم از ما ناراحت بشن ما هم پذیرفتیم .(البته این نکته رو اینجا بگم که این پیشنهاد ساعت ۵/۱۰ نیم صبح به ما داده شد که بچه های آشپز خونه تقریبا برای نهار یه چیزایی آماده کرده بودند ولی وقتی بهشون اطلاع دادیم همون موقع اجاق رو خاموش کردن و از خدا خواسته قبول کردند.) .اذان ظهر رو گفت و همه نماز خوندن بعد از نماز به اتفاق همه گروه پشت سر صاحب خونه راه افتادیم بعد از یه پیاده روی کوچلو رسیدیم .
وقتی رسیدیم دیدیم سر در خونه پارچه سیاه زده و اهل خونه و فامیل همه با لباس مشکی حضور دارند اولش فکر کردیم مراسم سوم یا هفتم خدابیامرز پدر، صاحب خونه است.بعد از سلام واحوال پرسی وتسلیت به خانواده محترمشون وارد منزل شدیم .آقا سید روحانی گروه برای اون مرحوم بلند فاتحه دادند ما هم به اجابت ایشون شرو ع به خوندن سوره فاتحه کردیم هنوز فاتحه تموم نشده بود سفره یه بار مصرف جلومون پهن شد توی دلم گفتم خدا رحمت کنه همه ی رفتگان صاحب خونه رو از کجا میدونست ما اینقدر گرسنه هستیم بعد از اون کاسه های بزرگ خورشت آورده بودند . یه ذره از سفره فاصله داشتیم فکر کردم قرمه سبزی توی کاسه ها ریختن با خودم گفتم خدا بعد از یه روز کاری می چسبه قرمه سبزی ، عجب کاسه های بزرگی هم آورده بودند قبل از اینکه وارد اتاق بشیم من به دلیل علاقه ی زیادی که به آقا سید داشتم و دارم پشت سر ایشون رفتم و کنار دستش نشستم تقریبا طلبه و دانشجو سر جمع ۶ نفری می شدیم .سرتون رو درد نیارم منتظر چلو بودیم که صاحب خونه گفت حاج اقا بسم الله ........
با تعجب رفتیم جلو با خودم گفتم پس بگو اینجا قرمه سبزی رو بدون چلو میدن که کاسه ها رو اینقدر بزرگ گرفتن۱قاشق رو برداشتیم و عین قحطی زده ها شروع به غذا خوردن کردیم لقمه اول رو خوردیم دیدم یه چیزی شبیه قره قوروت ترش شبیه گوشت نرم وبا طعم سبزی زیر دندونام نه میتونستم بخورم نه میتونستم نخورم توی فکر این بودم چطوری خودم رو از دست این لقمه ناشناس نجات بدم که دیدم سید که کنارم بود گفت به به عجب غذای خوشمزه ای تو رو خدا چی گذاشتین توی این غذا و هی تعریف پشت تعریف ..... منم ناچارا چشام و بستم و لقمه رو قورت دادم ولی فقط خدا میدونه اون لحظه چطور شد که جلوی خودم و گرفتم سرم و انداختم پایین و شروع کردم به ور رفتن با این غذا که نمیدونستم حلیمه، آشه، قیمه اس ، چیه خدا دنبال راه حل بودیم برای خوردن لقمه دوم که دیدم باز آقا سید ما شروع کرد به تعریف کردن خدایا یعنی اشتباهی چیزی افتاده توی کاسه ی خورشت من ، با تعجب یه نگاه به سمت راستم کردم دیدم بله آقا سید داره با یه اشتهایی این خورشت رو میخوره که فکر کنم با یکی دو تا کاسه سیر نشن. سرم انداختم پایین و چشام و بستم ناچارا یکی دولقمه دیگه هم خوردم که دیدم سمت چپم یه خبرایی انگار یه تراکتور میخواد روشن بشه که هی اینطوری استارت میزنن نگاه کردم دیدم بله همه ی بچه ها به درد من گرفتارن و وقتی به صورت همدیگه نگاه می کنن خنده شون میگیره ولی به خاطر اینکه مساله عزاداری وسط بود جلوی خندشون میگرفتن . جالب هم اینجا بود که همه ی فامیل قبل از ما غذا خورده بودند و همه روبه روی ما نشسته و غذا خوردن ما رو نگاه میکردند چه فضای سنگینی شده بود حتی نفس کشیدن برامون سخت بود .ما این حال روزمون بود دیدیم آقا سید دست بردار نیست و خطاببه صاحب خونه گفت اسم این غذا چیه و چطور درست میشه من دستورش رو ببرم برامون درست کنن ؟ صاحب خونه هم که از تعریف های سید به وجد اومده بود گفت آقا اسم این غذا عقیقه است وقتی یکی از ما به رحمت خدا میره رسم داریم براش گوسفند قربونی کنیم و استخوناش رو در بیاریم با گوشت اون خورشت درست کنیم و این ترشی که توی غذا هست هم پوست زردآلو و............ بالاخره از اون زندان اومدیم بیرون .همین که از در خونه اومدیم بیرون بچه ها شروع کردند با صدای بلند خندیدن و هرکس با تمام توانش می خندید . سید با تعجب به همه نگاه می کرد و معنی خنده بچه هارو متوجه نمیشد . یه کم که گذشت رفتم جلو همه چیز رو براش تعریف کردم که خود سید دیگه از همه بیشتر می خندید اومدیم توی حسینیه کنار مسجد محل اسکان بچه های جهادی به مسئولان آشپز خونه با التماس خواهش کردیم از غذایی که صبح درست کردن برامون بیارن دیگه چشامون از گرسنگی سیاه می رفت .حالا چشمتون روز بد نبینه یه غذای طبخ نشده آوردن برای ما که تا دو روز دل درد داشتیم ..............![]()
قصد بنده از ارائه این مطلب تجدید خاطره برای دوستان خوبم بود و خدایی نکرده قصد توهین به هیچ قوم و مردمی رو نداریم . از مردم دوست داشتنی و شریف روستای نفت سفید هم به خاطر تمام زحمات تشکر می کنم .
هر سخنی که مطابق با قرآن نباشد بی پایه است . امام صادق (ع)