خاطرات سربازی
چند ماهی می شد هر روز صبح زود بعد از نماز لباسهای فرم رو می پوشیدیم و میومدیم روبرو ش می ایستادیم بعد از عرض ادب و سلام کردن شروع به کار می کردیم .توی این چند ماهه که اونجا بودیم زندگیم روال عادی داشت یعنی به خودم تلقین کرده بودم که دوره ضرورت سربازیه دیگه منم باید مثل بقیه این دوره رو بگذرونم .
دیگه برامون عادت شده بود که از همون اول صبح تا غروب گوشی رو دزدکی جواب بدیم و هی بگیم باشه باشه چشم حتما به جای شما هم سلام میدیم خدمت آقا .
ماه رمضان شروع شد حالا اوصاف ماه رمضان اونجا بمونه برا بعد..... ولی یه مشکل جدی برا من پیش اومده بود که خیلی حالم رو گرفته بود جوری بود که دیگه هرکس منو می دید به نحوی دلش می سوخت و تمام تلاشش رو می کرد تا مشکل من حل بشه ولی مگه حل میشد هر روز پیچیده تر می شد.خلاصه یه روز گفتیم ما که اینهمه بهمون زنگ میزنن میگن آقا برامون دعا کنید چرا خودمون برا خودمون دعا نکنیم . اومدیم روبه روی باب طبرسی ایستادیم و از ته دل بهش گفتم آقا جون وقتی شما اینجایی من مشکلم رو پیش کی حل کنم. اینو گفتم و سوار اتوبوس خط واحد شدم و از زیر حرم رفتم به سمت باب الرضا . توی ایستگاه اتوبوس پیاده شدم خواستم از این طرف هم به آقا سلام بدم که راننده تاکسی که باهام رفیق بود جلوی پام ترمز کرد و گفت مژده بده دو دقیقه پیش همون باباهه که باهاش مشکل داری رو دیدم گفت فردا میاد ادارتون تا مشکل رو با هم دیگه حل کنید ، اشک شوق از چشمام سرازیر شد باورم نمیشد. تازه فهمیدم این چند ماهی که اینجا بودیم فقط رسم و رسومات زیارت رو به جا آورده بودیم ................
خدمت سربازی تموم شد ولی من با افتخار میگم سرباز حرم امام رضا (ع) بودم .حالا چقدر سخته دوری از حرم با صفای امام رضا (ع).
هر سخنی که مطابق با قرآن نباشد بی پایه است . امام صادق (ع)